تبليغاتX
پلاک16
 

ژائو ترزایی رو دوست داه که ریموندی رو دوست داره که

ماریایی رو دوست داره که ژواکینی رو دوست داره که

لی لی رو دوست داره که هیچ کس رو دوست نداره

ژائو می ره آمریکا

ترزا می ره صومعه

ریموند تو تصادف می میره

ماریا پیر دختر می شه

ژواکین خودش رو می کشه

و لی لی با ژ. پینتو فرناندسی عروسی می کنه

که اصلن به دنیا نیومده.

                              کارلوس دروموند د آندره 

+ در روز دوشنبه 26 مرداد1388به وقت 22:30   افشان  | 

 

روابط تک بعدی که فقط در مکان های خاص اتفاق می افتند،

دروغ های دوستانه ای هستند که راست می کنند تا اعماقت.

و تنها کاری که می کنند،

احساس نفرت و انزجار است که تزریقت می کنند.

 

جای نگرانی نیست، از پوچی هم می توان به آرامش رسید.

+ در روز یکشنبه 14 تیر1388به وقت 16:40   افشان  | 

 

عشق چیزیه که همه واسش سگدو میزنیم و

جدا از خودمون و تو وجود یکی دیگه دنبالش می گردیم.

فی الدرک الاسفل من النار و السافلین هم میریم دنبالش.

اگه خیلی خوش شانس باشیم میفهمیم که یه جایی اون داخل خفه ش کردیم بیچاره رو.

وگرنه همینجوری می گردیم دنبالش...

 

+ در روز جمعه 12 تیر1388به وقت 1:4   افشان  | 

این خرداد نحس و طاقت فرسا و جان کاه و تن کاه و لب گزان

و پر رنگ و ریا و داد و درد و زجر و تنهایی و لاک پشتی هم به سلامتی گذشت...

 

تا چه پیش آید!

پ.ن: ربطی به اتفاقات اخیر نداره.

+ در روز یکشنبه 31 خرداد1388به وقت 1:14   افشان  | 

 

ما حتمن رای میدیم چون برای کشورمون خیلی دادیم.

+ در روز سه شنبه 19 خرداد1388به وقت 2:17   افشان  | 

 

اگه تا حالا دوس داشتم از ته دلم جیغ بکشم،

حالا دیگه فکر می کنم جیغ و گریه و نق و ناله فقط یه جور حماقته،

آره حماقته...

چون نق و ناله و از این ور و اونور و زمونه و کوفت و زهر مار نالیدن

فقط مارو پشت خریت هامون مخفی می کنه.

مثلن می خوایم بگیم ناراحتیم که نه سرزنش بشیم نه بشنویم

که مثلن اطرافیان درکمون کنن! تو دلشون بگن آخی! طفلکی!

و دیگه دهنشونو ببندن و زر زر الکی نکنن.

+ در روز پنجشنبه 7 خرداد1388به وقت 13:38   افشان  | 

 

به قدری آرامش دارم که فقط دلم می خواد خودم باشم و خودم...

+ در روز دوشنبه 28 اردیبهشت1388به وقت 0:42   افشان  | 

 

خداوندا ! مرا از اینکه هست پوست کلفت تر بفرما!

یا در ابعاد آن چوب لعنتی تجدید نظر بفرما!

+ در روز چهارشنبه 2 اردیبهشت1388به وقت 13:28   افشان  | 

 

سرت را مانند گوسپندی به زیر انداخته و می روی!

بدون هیچ بع بعی!

 

+ در روز سه شنبه 1 اردیبهشت1388به وقت 0:30   افشان  | 

IMG_1154
+ در روز شنبه 1 فروردین1388به وقت 0:57   افشان  | 

 

مردی کابوس شب هایش شده، با حضور وحشیانه اش

با شلاق زهر آلود مازوخیستی زندگی،

یقین که برای تتمیم شرافتش آمده!!

مردک نجابت میطلبد، کلمه اش را! هرزه ی نا نجیب!

+ در روز یکشنبه 25 اسفند1387به وقت 12:15   افشان  | 

 

دیگر نه دل و دماغی مانده برای نوشتن،

و نه شور و حالی که یک موضوع را جالب بپندارم.

در عین بی تجربگی انگار هر چیز ناآشنایی که به گوشم می خورد را

 بارها و بارها تجربه کرده ام، مانند پیری که همه چیز می داند.

در زمان و مکانی که نمی دانم!

حوصله ی خرید عید را هم ندارم، فکر میکنم ولی انگیزه ای را نمی یابم.

خانه و حافظ و کته کلویتس و دوربینم را به همه چیز ترجیح میدهم.

این روزها بیشتر از هر زمان دیگر آمادگی مردن را دارم.

+ در روز جمعه 23 اسفند1387به وقت 0:38   افشان  | 

 

 

اینجا محل سکونت بشری است سبزه نمکی و سبیل کلفت.

از افتخاراتش تصادم میلادش با ایام دهه فجر است.

او بسیار شیرین است(لا اقل برای من)، و دمادم سیگار دود میکند.

چندی است حال و هوای عاشقی دارد دلش.

نگاهی سفیه اندر عاقل دارد.

گاهی کوچکترین چیزها او را شگفت زده می کند و برق دوست داشتنی چشمانش نمایان می شود.

گاهی هم با دستانِ تا آرنج فرو رفته در سطل آشغال به دنبال چیزی می گردد، و بعد می آید سر میز غذا!

رگ برآمده ی پیشانی اش را بسیار دوست می دارم و بار ها به او گفته ام...

او بسیار بیشتر از آنچه می نماید می فهمد و دمادم به من می گوید قدر دوران دانشجویی را بدان.

او " چه گوارا " را خیلی دوست می دارد، اما!! اما نه به اندازه ی " اسی"!

و دیگر اینکه همیشه با القاب زیبایش مرا مشعوف می سازد...

 

+ در روز دوشنبه 7 بهمن1387به وقت 21:0   افشان  | 

 

نظر، ناظر، منظور، نظاره، منظره، نظارت، انتظار، منتظر، نظریات، مناظره

 

ناظران!  نظری نظارت گونه بر منتظران که نظاره گر منظره ی انتظار در بهتِ منظور ازین نظریات اند بیندازید. مناظره کنید.

انتظار بر منظر نظاره گری می رود که نظارتی بر منتظرانِ ناظران این مناظره است.

نظرمنظرانتمنظرهنظارتمنظوراتناظرون....

+ در روز پنجشنبه 26 دی1387به وقت 19:51   افشان  | 

 

زندگی شوهری ست بد دهن، اخمو، بد بو و کریه

که آلت درازش را مانند ماری به تنم پیچانده و استخوانهایم را پودر کرده

تا به هر شکلی که بخواهد درآوردم.

+ در روز یکشنبه 8 دی1387به وقت 11:39   افشان  | 

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

از بس که دست میگزم و آه میکشم

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

+ در روز شنبه 7 دی1387به وقت 11:33   افشان  | 

مهتاب کودکیهای من هنوز پا برجاست

که پر رنگ تر هم شده!

آبجی بزرگه ی من! رفتی و شاید  خاطراتمان به این زودی در ذهنت خطور نکند.

+ در روز دوشنبه 25 آذر1387به وقت 11:40   افشان  | 

یه آدمی که مدت ها باهاش زندگی کردی، حسش کردی،بوش کردی، باهاش خندیدی،

بغلش کردی، با هم گریه کردین و  هزار تا کار دیگه ،

 وقتی میره و دیگه نمیبینیش انگار یه تیکه از وجودتو میکنه و با خودش میبره

فقط کافیه از یه چیزش خوشت اومد باشه! مثلن از صداش یا حرف زدنش.

بعد یه مدت طولانی تا میای فراموشش کنی بزنه به ناخودآگاهت ،

بیاد تو خوابت و هی با اون صدای قشنگش حرف بزنه.

 

 

+ در روز یکشنبه 17 آذر1387به وقت 11:34   افشان  | 

آن داغ ننگ خورده که میخندید

بر طعنه های بیهوده، من بودم

گفتم که بانک هستی خود باشم

اما دریغ و درد که "زن" بودم

+ در روز دوشنبه 20 آبان1387به وقت 10:39   افشان  | 

فکر کنم خدا هوامو داره

آخه وقتی دستام خیسه قوطی کبریت از طرف بدون گوگردش باز میشه.

+ در روز شنبه 11 آبان1387به وقت 10:48   افشان  | 

یارو اصلن ککشم نمیگزه الکی ادای آدمای عاشقو در میاره،

دخترک حامله میخواد خودشو آتیش بزنه ، چند روزه غذا گیرش نمیاد،

میره گوشت بخره بهش استخون مرده میدن،

صبحا به جای ۱۱ ساعت ۷.۵ از خواب بیدار میشه، حالشم اصلن خوب نیست،

آخه دیشب تو کوچه دو تا نره خر بهش تجاوز کردن...

ععععععق....!!!

 

تبریک میگم! جواب آزمایش همتون مثبته!

+ در روز شنبه 11 آبان1387به وقت 10:46   افشان  | 

 

بعد از مدت های مدید

 دماغمو با یقه ی لباسم پاک کردم اونم از نوع یواشکی و زیر پتویی!

حال کردماااااا !

+ در روز یکشنبه 7 مهر1387به وقت 0:59   افشان  | 

 

ـ خداوندا یک دل پر درد دارم

و یک جان پر زجر

عزیز دو گیتی! این بیچاره را چه تدبیر؟

 

ـ خود کرده را تدبیر نیست

+ در روز سه شنبه 2 مهر1387به وقت 23:59   افشان  | 

 

انگار یکی می خواد از دنیا بره...

+ در روز دوشنبه 1 مهر1387به وقت 1:13   افشان  | 

 ای کسانی که در چهره ی من شمایل کس می بینید!

شما انسان های کی ری ای بیش نیستید.

+ در روز دوشنبه 25 شهریور1387به وقت 19:30   افشان  | 

 

دخترک روسپی ای بیش نیست

که هر شب میرود پی آنی که با نوازشی آرام گیرد

وهر شب به جرم باکره گی

او را پس می زنند

+ در روز دوشنبه 25 شهریور1387به وقت 19:28   افشان  | 

 

فکر کن تا آخر عمرت مجبور باشی با کسی

 زندگی کنی که شبیه همونیه که ازش نفرت داری!

+ در روز شنبه 23 شهریور1387به وقت 23:52   افشان  | 

آنکس که نداند و نخواهد که بداند بگذار همانجا بماند.
+ در روز یکشنبه 13 مرداد1387به وقت 18:17   افشان  | 

 

خدایا چرا به من آلتی ندادی تا بگایم با آن هر آنکس را که...

 ای خداااا!

+ در روز دوشنبه 7 مرداد1387به وقت 11:43   افشان  | 

 

لب همان لب بود، اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود

+ در روز سه شنبه 25 تیر1387به وقت 0:48   افشان  |