تبليغاتX
پلاک16
 

هر روز ماشین هایی پر از خانم ها و آقایان گشتی را می آورند و مثل سگ می اندازند به جان مردم بدبخت.جالب اینجاست که اون خانوما اونقدر باید  باتجربه باشن که بتونن از دید یک آقای فوق العاده هیز و حشری نگاه کنن. نتیجه این میشه که همون مینی بوس پر از همین مردم بدبخت می شه و بر میگرده و دیگر خدا میداند که آنجا سرشان را در چاله ی پر از سوسک میکنند یا نه که دیگر روسری قرمز و زرد نپوشند و ازین غلط ها...

... و استاد تاریخ اسلام ما که به ظاهر و در کلام بسیار مومن و مذهبی می باشد به بنده نصیحت کرد که حسرت دیدن یک تار مویت را به دل نا اهلان (آقایان) بگذار و به همسر آینده ات خیانت نکن و من اندیشه کنان غرق این پندار بودم که همسر آینده ام هم اکنون کنار کدام بانوی زیبای شهر آرمیده و مو های شلخته پلخته ی من کدام پسر چیز خل بی خوار مادر را چیز میکند.

هر چند این نوحه سرایی ها دردی را دوا نمی کند، فقط می دانم شدیدن آلت دست شده ایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 17:54  توسط افشان  | 

 

یه حرفی مونده رو دلم

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 17:46  توسط افشان  | 

 

ازکلاس برنامه نویسی یاد گرفتم که مساحت کون را هم از راه مساحت دایره به دست می اورند.

ربطش را هم نمی دانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 17:32  توسط افشان  | 

 

به استاده گفتیم کلاس خصوصی نمی زارین؟

جوابش پاسخ این سوال بود: استاد! خونه خالی هستا! نمیاین؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 17:21  توسط افشان  | 

یه لحظه به خودمون بیایم متوجه می شیم سر تموم کسایی

 که مواظب بودیم سرمون شبره نمالن، خودمون شیره مالیدیم! قشنگ!

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 17:12  توسط افشان  | 

 

شکمسرا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 21:8  توسط افشان  | 

ـکوتوله ها انقلاب کردن ، دراز ها رو انداختن زندون، همه ی مردم نصفشون رفت زیر زمین.

ـیه نفر انقدر سر موضعش ایستاد که از همه عقب موند.

ـ یه نفر می خواست معروف بشه دنیا رو به گند کشید.

ـ یه نفر هر کاری کرد زبون امریکایی یاد بگیره نتونست، شد دشمن امریکا.

یه نفر داشت راه می رفت، باد اومد، افتاد تو زندون.

...

 

از "قصه ی کوتوله ها و دراز ها" نوشته ی سید ابراهیم نبوی و تصویر سازی رضا عابدینی که در سال ۷۹ برای اولین و آخرین بار زیر چاپ رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 20:40  توسط افشان  | 

دقیق نمی دانم از زمانی که ریده شد در اسلام چقدر میگذرد،

 و از چه زمانی زمام داران شدند ابو موسی اشعری ها...

در کلاس ما دختران را تشویق به ازدواج با مرد های متاهل

و مردان را تشویق به چند همسری می کنند.

در قاموس اسلام تصنعی امروز هر کس چنین کند قطعن روشنفکر است.

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 12:29  توسط افشان  | 

 

پسرک ازین مذهبی پذهبیا ست ولی دختر که می بینه

حالی به حالی می شه و کنترلشو از دست می ده.

نکته اینجاس که آدم هر چی مذهبی تر می شه

 حشری تر هم می شه( تمایلات جنسیش بیشتر می شه)

 

دخترک حال و حوصله ی هیچ کسی رو نداره، ولی راه به راه بهش می گن:

" می تونم بغلت کنم؟"

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:19  توسط افشان  | 

 

وقتی کسی بهت گفت دوستت دارم زود خر نشو

به اینم فکر کن که اون آدم به سگ و گربه های توی خیابون هم عشق می ورزه،

 به اینم فکر کن که اون آدم می تونه مثل همون سگ و گربه ها دروغ گفته باشه، یه کم فکر کن.

می تونه مثل زباله پرتت بده و با زبون بی زبونی و پر بهونه بهت بگه " برو گمشو"

تموم اینا از ابتدا تا انتها می تونه تو یه روز نحس اردیبهشتی که شب قبلش خواب دیدی موهات

خیلی بلند شده رخ بده،

و تو می تونی اونقدر خر باشی که هیچ کدوم ازینا رو نبینی و بازم دوست داشته باشی

بری پیشش و ایندفه سرتو بذاری رو پاهاش و زار زار گریه کنی.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 20:36  توسط افشان  | 

 

ـ خوابم خیلی زیاد شده، چشمام گود رفته، گوشه گیر شدم،

همیشه سردمه، افکارم پراکنده شده و شب تا صبح خوابم نمی بره.

روانپزشک: اینا علایم افسردگیه عزیزم، شما افسرده شدید. پیشنهاد من برای شما اینه که

                  برای رفع فرو رفتگی چشمهاتون از سایه های تیره استفاده کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 18:20  توسط افشان  | 

 

و مرد را بهر شکم آفریدند...

 

در اینجا به جای" بهر شکم "می توان از" بحر شکم "هم استفاده کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 11:21  توسط افشان  | 

 

دیگه از هر چی اسم زن و دختر و خانم و مادر و خواهر و

هر چی مونثه حالم بد می شه.

از بس که تحقیر می شن

که تحقیر می شن

که تحقیر می شن

که تحقیر می شن

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 19:48  توسط افشان  | 

 

- میای بغلم؟

ـ نه، چرا دوست دختر تو بغل نمی کنی؟!

ـ چون دوسش دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 19:39  توسط افشان  | 

 

ضایع ترین سوتی که آدم می تونه به استادش بده اینه که

به جای اینکه بگه" از جای من ماچش کن" بگه " از جای اون ماچم کن"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 12:29  توسط افشان  | 

 

عجب صبری خدا داده است!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 18:56  توسط افشان  | 

 

پر از راز نگفته، یه کوله بار بر دوش

یه بی طاقت خسته، به انتظار نشسته

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 19:38  توسط افشان  | 

 

... تا فرصت هست بازی کنیم...

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 19:21  توسط افشان  | 

 

سقف آسمان کوتاه نیست

زیاده روی از ماست که زیادی اوج گرفتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 18:36  توسط افشان  | 

 

وقتی می گه " من تا حالا اینهمه آدم رو یکجا ندیده بودم"

حکایت انسانهای تازه به دوران رسیده ایست که تا چهار نفر دورشان را می گیرد

از خود بیخود شده و دیگر خودشان را هم نمی شناسند.

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 12:1  توسط افشان  | 

 

یک سری آدم ها هستند با آلت های همواره قد کشیده

که از طرف یک عده کون گشاد خستگی نا پذیر حمایت می شوند.

 

منظورم از کون گشاد ها همان انسان های مظلوم گو گو لی است.

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 11:53  توسط افشان  | 

 

به هر جا رفت در گوشش سرودند

که زن را بهر عشرت آفریدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 12:8  توسط افشان  | 

 

چرا؟

من چی؟

 همین؟

نمی شه که!

کجاست؟

کتابم کو؟ دستخط...

یه چیزی کمه!

حالم خوبه، خیلی خوب...

فردا می رم.

تنها می رم، تنها میام.

فروغ کجایی؟ شعر هات...

یعنی...؟!!!

اون که همیشه همینو می گفت!

منظور؟

حالم خوبه، بهتر از همیشه.

این شادیا تمومی نداره خدا؟!

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 11:24  توسط افشان  | 

 

این وسط فقط بنده دور ریختنی بودم!

 

جهت اطلاع: بنده آشغال نیستم.

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 11:8  توسط افشان  | 

 

وقتی شادی، شادی. هیچ کاریشم نمی شه کرد.

بشکن می زنی، می خونی، می رقصی، می خندی...

ولی شادی های بنده فقط ۲۴ ساعت طول می کشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 23:31  توسط افشان  | 

 

شیر آزاد

مرغ آزاد

گوشت آزاد

سکه آزاد

قند و شکر آزاد

بنزین آزاد

مردن آزاد

ریدن آزاد

خوابیدن آزاد

دانشگاه آزاد

کشتن آزاد

...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 18:36  توسط افشان  | 

 

خدایا دیگه به جایی رسیدم که اصلن واسم مهم نیس که کفر بگم یا مجازاتم چی باشه و

هرگز بخشوده نشم و فسق و کفر و معصیت است و

و از عاق والدین بدتر است و به عذاب ابدی گرفتار آیم و ...

مگه بودن تو فقط به رویش گیاه و باد و باران و زمستان و تابستان است!

اگه هنوز سرت به شکوفه های بهاری و برف های زمستونیت گرمه ، اینو بدون که

خیلی از این آدما منجمله من خیلی وقته که مردیم.

یه لحظه سرتو برگردونی خودت متوجه میشی.

دیگه خود دانی! یا زندگیمونو پس بگیر از دزدا یا جسدامونو وردار که بوگندش داره دامن خودتم می گیره .

خلاصه اینکه یه کاری بکن! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 14:11  توسط افشان  | 

 

خدایا تو هم دیروز رای دادی؟

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 14:0  توسط افشان  | 

 

۱. هفت قدم از این ساعت باقی است

تند تر بیا رویا طاقت ما هی ها طاق شده

۲.شش قدم دیگر بردار و سین سال های سیاه را نه، دو سوسن سرخ بر سفره بگذار

۳.تا تو سنجد و سمنو بر سفره بگذاری، من نماز می برم بر درختانی که یک سال دیگر ایستاده اند

۴.اما تو رویا به سیب ها دست نزن، می ترسم از گرمای دوباره ی جهنم، می ترسم

۵. می بینی چه گل انداخته گونه های این سیب درخت پیر؟

باز هم آتش و آوارگی و رسوایی و رویا

هزار هزار سال دیگر راه شیری و هزار پاشنه ی چاک چاک

۶.کبریت را بیاور، دو شمع زنده می خواهم میان آینه

حتی اگر آسمان هی کبود باشد و زمین هم خیس و خسیس و خاکستری

۷.و اما شیرینی کم داریم، مگر می شود بی آن اینهمه زخم تلخ را مرهم گذاشت

شیرین بخند تا میان سفره اش بگذارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 12:31  توسط افشان  | 

 

غم چیزی رگ جان را خراشد          که گاهی باشد و گاهی نباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 0:12  توسط افشان  |